ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
از حال من مپرس که دیوانه تر شدم...
از حال و روز تو چه خبر؟؟
عاقلی هنوز!
میان ابرو و چشم تو گیر و داری بود
من این میانه شدم کشته، این چه کاری بود؟!
ملک الشعراءبهار
وبلاگ دل نوشتم افتتاح شد
http://hamraz1990.blogsky.com
سر میزنم
ممنون اومدی وبم عزیزم
نباید دل کندن از ادمای مجازی سخت باشه چون ادمای مجازی همیشه باید مجازی بمونن
سلام سپیده جان
ادرستو نذاشتی گمت کردم،حالا چیکار کنم؟
قشنگ بود
دل تنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا تو بازهم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیج به نفع دل تو تا فردا
مرسی
من شعر بلد نیستم برات بفرستم
ولی قشنگ بود
شما گلی نیاز ب شعر نیست عزیزم
مرسی
سلام
خوبی ، سلامتی؟
آخ ببخشید هواسم نبود!
چون گفتی از حال من مپرس!!
باید بگم من هم خودمو زدم به کوچه علی چپ ،
و الا ؛ از هر دیوانه ای دیوانه ترم ، جسارت اعتراف ندارم !
برقرار باشید به امید دیدار
سلام عرض شد
متشکرم.امیدوارم حال شما هم خوب باشه
ب نظر من جسور باشید و بگید!
متشکرم ک بهم سرمیزنید
دلگرمی هستید
جالب بود ولی متاسفانه من از شعر سر در نمیارم اما فکر میکنم کم کم باید با شعر هم کمی اشنا بشم بسه همش نوشتن داستان
(الان منظورمو فهمیدی که یعنی من داستان می نویسم
)
بله بله متوجه شدم!!!منم باید داستانو شروع کنم بسه همش شعرسرایی



سلام دوست گرامی
طنز ضد پسر هم تو وبلاگ گذاشتم اینم لینکشhttp://file7.blogsky.com/1394/07/16/post-56/%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D8%B6%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-2
سلام
ممنونم از لطفتون
حتما سر میزنم
سلام و عرض ادب
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو سینه را چون سینهها هفت آب شو از کینهها
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان میروی مستانه شو مستانه شو
آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو
چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو
تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو
اندیشهات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد
ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو
قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دلهای ما
مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو
بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را
کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو
گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را
دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو
گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه
ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو
تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی
تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو
شکرانه دادی عشق را از تحفهها و مالها
هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو
یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی
یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو
ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر
نطق زبان را ترک کن بیچانه شو بیچانه شو
سلام
بسیار زیبا بود متشکرم
بین احساس . عقل کدومو انتخاب میکنی؟
عقل همراه با احساس،این دو با هم کامل میشن